شعر عاشقانه می‌گفت… گفتم…

🪴به نام یگانه‌ نام‌آوای زیبایی

می‌گفت: خار مغیلان خراباتی شوم،
ملک عیانم می‌شوی؟
گفتم: نور عیانت می‌شوم.

می‌گفت: مشکِ‌خُتن همره بادصبا به رویت بفرستم، نور جهانم می‌شوی؟
گفتم: نقش خیالت می‌شوم.

می‌گفت: زلف به زلفت گره گشایم،
دادستانم ز هرچمن می‌شوی؟
گفتم: ناله گشایت می‌شوم.

می‌گفت: نامت را سِحرِ سَحرم سازم، باده‌ی می‌نوشانم می‌شوی؟
گفتم: مُهرِ تبرکِ عبادت‌هایت می‌شوم.

می‌گفت: نقشِ کلامم ز هر نظم جهانم می‌شوی؟
گفتم: صورتگر طرح نگارت می‌شوم.

می‌گفت: بادیه‌نشین کوی وفا را بشناسی، پادشه خوبانِ دیارم می‌شوی؟
گفتم: نقش‌چینِ خورشیدِ تابانت می‌شوم.

می‌گفت: سر به چمن گزارم، در پی نهانم، آشکار می‌شوی؟
گفتم: رمزِ هستیِ رندانه‌گشایت می‌شوم.

می‌گفت:خاک را گر به پایت حُرم چشمانت بسازم، مُلک بستانم می‌شوی؟
گفتم: فیضِ انعامِ دعایت می‌شوم.

می‌گفت: شرابِ تلخ‌سوزِ گلویم به وقت نگاه می‌شوی؟
گفتم: ساقیِ لب تشنگانت می‌شوم.

می‌گفت: عهد ببندم به پایت چو شمع بسوزم، شعله‌ی‌ خرقه‌گاهم می‌شوی؟
گفتم: صوفیِ خرقه‌پوشِ وقتِ سماعت می‌شوم.

می‌گفت: لاف تو را به عشق داشتن به دلم زده‌ام، متاعِ لاف‌بازارم می‌شوی؟
گفتم: بقچه‌پیچِ روزگارت بودم، نگینِ
سینه‌ی تنگِ بهارت می‌شوم.

می‌گفت: دیوانه‌ خوانندم هر شب و روز، مُهر تائیدِ دیوانگی‌هایم می‌شوی؟
گفتم: آغازِ دیوانگی‌هایت می‌شوم.

#شعر: آسیه_عباسیان
#تخلص:بنت_الهدی
خواندن شعر : آسیه_عباسیان

@asieh_abbasian.nevisande

#می_گفت
#گفتم

اشتراک گذاری
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در linkedin
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در email

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

مطالب مرتبط