عشق در لحظاتی متفاوت

پیرزن درب خانه را آب و جارو کرد، این کار هر روز صبح اش بود.

به داخل آمد و لبه سکوی چوبی داخل حیاط نشست، سماور ذغالی و پنیر محلی.

او منتظر مردش بود پس چند مرتبه زغال سماور را تازه کرد.

مدام از پنجره چوبی خانه اش، بیرون را دید می‌زد.

نه خبری از همسرش نبود، آخر خیلی دیر کرده بود، هر روز تا این موقع صبحانه خورده بود و روزنامه بدست منتظر چایی دارچین میان وعده نشسته بود.

پیرزن دیگر طاقت ماندن در خانه را نداشت، شال و کلاه کرد و از خانه بیرون زد.

در راه تمام صندلی های پارک را دانه دانه‌ نگاه کرد، که شاید همسرش زمان را یادش رفته باشد و با دوستانش گرم صحبت شده است.

پله پله، پله های راه را چک کرد شاید پایش لیز خورده باشد و به پایین افتاده باشد.

دانه دانه مغازه ها را چک کرد شاید باز دلش هوای خریدن هدیه ای سورپرایزانه برای او را کرده باشد.

یک لحظه در جایش میخکوب شد.

اصلا شاید به مغازه نان سنگکی رفته باشد آخر او عاشق نان سنگک است، پس با شتاب راهش را تعمیر داد و به سرعت به سمت نانوایی سنگکی میدوید.

یک لحظه با خود فکری کرد، اما نه، همسرش توان رفتن تا آن نانوایی را ندارد، با درد زانوانش و عصای در دستش او به آن مغازه نمی‌رفت.

غمگین گریان لبهُ جدول کنار خیابان نشست. سرش را روی دو زانوانش گذاشت، چند قطره ای اشک ریخت.

با تمام وجود ش عاشق همسرش بود بدون او ساعات عمرش را نمی خواست. کجا باید میرفت، از چه کسی باید سراغ همسرش را می گرفت؟

اصلا پولی با خود نداشت که بتواند تاکسی بگیرد و به دنبال همسرش بگردد، از جا بلند شد.

ناامید با چشمانی پراشک به سمت خانه راه افتاد، دانه دانه آدم های در راه او را به یاد تک تک صحنه های زندگی مشترکشان می انداخت.

کودکی که گریان به دنبال مادرش می دوید تا شاید مادر اسباب بازی مورد علاقه اش را بخرد.

زنی که ما بین میوه ها، دنبال میوه هایی دستچین بود.

پسر بچه ای که با دوچرخه اش برزمین خورده بود.

دخترکی که گیسوانش را بافته بود.

مادری که درب مغازه لباس فروشی به دنبال لباسی اندازه و درخور برای پسرک اش بود.

مردی که با تلفن قرار مهمانی سورپرایزی برای فرزندش را می گذاشت.

مهمانی…

سورپرایز…

پیرزن یکهو از جایش جست، یادش آمد که پیرمرد روز قبل چندباری تلاش کرده بود او را از خانه با بهانه هایی به بیرون بفرستد.

آه خدای من، امروز چه روزی است؟

چرا تاریخ روز یادم نمی آید؟

هر کاری کرد، نتوانست تاریخ را به یاد بیاورد پس درب یک مغازه لوازم التحریر ایستاد و از نرد فروشنده تاریخ روز را جویا شد.

وای خدای من؟

چطور امروز را فراموش کرده بود؟

امروز سالگرد اولین دیدار عاشقانهُ ما است.

آنها هرسال این روز را جشن می‌گیرند.

همسرش سال گذشته به او گفته بود، که دلم می خواهد تورا برای سال آینده هیجان زده کنم و او در آن لحظه به حرف هایش قهقهه وار خندیده بود.

پله گویا پیرمرد توانسته بود او را هیجان زده کند، هیجانی شاد تواُم با ترس و دلهره.

قدم هایش را با شتاب به سمت خانه روان کرد.

هرچه به خانه نزدیکتر می شد قلبش بیشتر درجای خود می کوبید.

انگار قلبش آماده هیجان زده شدن بود.

اصلا انگار برای اولین بار بود که می خواست همسرش را ببیند.

آخر او عاشق بود، اصلا هردویشان بی اندازه عاشق بودند.

هیچ سالی را یادش نمی آمد که این چنین عاشق نبوده باشند.

هر سال عشقشان تازه تر از قبل بود.

به خانه رسید، کلید انداخت تا درب خانه را باز کند اما یک لحظه دلش خواست در بزند.

کلون در را چند باری زد. درب به آرامی باز شد.

کمی مکث کرد و بعد داخل شد.

بوی ادکلن مورد علاقه اش که هرسال برای همسرش می خرید به مشام می رسید.

بخار سپید رنگی از درون یکی از اتاق ها بیرون زد، دستش را روی قلبش گذاشت.

اشک شوق در چشمانش حلقه زده بود.

آرام آرام به داخل اتاق وارد شد، کمی منتظر ایستاد تا بخار سپیدرنگ فروکش کند.

همسرش کنار میزی ایستاده بود، بی قرار تر از همیشه به سویش شتافت.

میزی پر از گل های خشک خوشبو با کیک کوچکی در میانشان و جعبهُ هدیه ای روی میز.

پیرمرد آغوشش را برای در آغوش گرفتنش باز کرده بود.

او خود را رها درون آغوش همسرش رها کرد.

چقدر دوستش داشت، الان بیشتر از همیشه.

چشمانش را در چشمان همسرش غرق کرد و آرام بوسه ای بر پیشانی پیرمرد گذاشت.

و آرام در گوشش زمزمه کرد،

عزیزترینم سالگرد جاودانگی عشقمان مبارک.

نویسنده:آسیه_عباسیان
@asieh_abbasian.nevisande

اشتراک گذاری
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در linkedin
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در email

6 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

مطالب مرتبط